فراق

خواهرم یددرمانی داشت و باید از همه دور می‌موند مخصوصا از بچه‌ش. دو هفته تهران بود و دخترک دوهفته بی‌مادر بود‌ و چقدر سخت گذشت این مدت.

دیروز اومد خونمون که شب بخوابه و صبح که مامانش از سفر میاد، زود ببینتش. ولی مادرش دیر کرد و دخترک رفته مهد و می‌دونم چقدر سخته که تا ظهر صبوری کنه!

دیروز باهم کاردستی درست کردیم. شب هم قصه تکشاخ رو براش گفتم که همون اوایل ماجرا خوابش برد. کار دستی‌ای که برای مادرش درست کرد، یه قلب صورتیه که روش پولک و نگین چسبونده و بهم گفت روش بنویسم «مامان عزیزم دوستت دارم». دیشب با کاردستی توی دستش خوابش برد؛ دایی خرس گنده هم نتونست برای مظلومیت و تنهایی دخترک اشک نریزه....


واقعا چه کاریه بچه آوردن؟! 😞😢
ایشالا هیچ بچه‌ای بی‌مادر نشه؛ بزرگ‌ها هم نشن!